شهيد بلخي:مرا به جان تو سوگند
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:05
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندیکه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندیدهند پندم و من هیچ پند نپذیرمکه پند سود ندارم به جای سوگندیشنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافتکه آرزو برساند به آرزومندیهزار کبک ندارد دل یکی شاهینهزار بنده ندارد دل خداوندیتو را اگر ملک چینیان بدیدی روینماز بردی و دینار برپراکندیو گر ت
فردوسی » شاهنامه » :پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:05
چو یک چند سالان برآمد برین درختی پدید آمد اندر زمینمنظور از درخت دين زردشت استدر ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ درختی گشن بود بسیار شاخ گشتاسب پدر اسفندار است. گشن =انبوه -شاخ=شاخه همه برگ وی پند و بارش خرد کسی کو خرد پرورد کی مرد خجسته پی و نام او زردهشت که آهرمن بدکنش را بکشت زرد
نظامي:آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:05
به پرسش گفت با پیران هشیار چه باید ساختن تدبیر این کارچنین گفتند پیران خردمند که گر خواهی که آسان گردد این پندفرو کن قاصدی را کز سر راه بدو گوید که شیرین مرد ناگاهمگر یک چندی افتد دستش از کار درنگی در حساب آید پدیدارطلب کردند نافرجام گویی
سعدي:من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم(شب جدايي)
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 4:05
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارمستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارمنه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارمنه اگر همینشینم نظری کند به رحمت
کشته شدن ایرج بر دست برادرانu200f از فردوسي
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
سپیده برآمد به پالود خواب دو بیهوده را دل بدان کار گرم که دیده بشویند هر دو ز شرم برفتند هر دو گرازان ز جای نهادند سر سوی پردهسرای چو از خیمه ایرج به ره بنگرید پر از مهر دل پیش ایشان دوید برفتند با او به خیمه درون سخن بیشتر بر چرا رفت و چون بدو گفت تور ار تو از ماکهی چرا برنهادی کلاه مهی ترا باید
آشتي كردم با دوست پس از جنگ دراز فرخي سيستاني
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
آشتي كردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط كه با من نكند ديگر ناز زانچه كرده ست پشيمان شد و عذر همه خواست عذر پذرفتم و دل در كف او دادم باز گر نبودم به مراد دل او دي و پرير به مراد دل او باشم از امروز فراز دوش ناگاه رسيدم به در حجرهٴ او چون مرا ديد بخنديد و مرا برد نماز گفتم اي جان جهان خدمت تو ب
ناله از حصار نای قصاید دیوان اشعار � مسعود سعد سلمان
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای آرد هوای نای مرا ناله های زار جز ناله های زار چه آرد هوای نای گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای نه نه ز حصن نای بیفزود جاه من داند جهان که مادر ملکست حصن نای من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته زی زهره برده
مثنوی معنوی/حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
آن یکی در خانه ای در می گریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خير هست که همی لرزد ترا چون پير دست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنين چون ریختی گفت بهر سخره ی شاه حرون خر همی گيرند امروز از برون گفت می گيرند کو خر جان عم چون نه ای خر رو ترا زین چيست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گ
وفات مجنون بر روضه لیلی(نظامي)
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد به پایان کان سوخته خرمن زمانه شد خرمنی از سرشک دانه دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش زانحال که بود زارتر گشت بیزورتر و نزارتر گشت جانی ز قدم رسیده تا لب روزی به ستم رسیده تا شب نالنده ز روی دردناکی آمد
شاعر منوچهری :دفتر شعر دیوان اشعار (قصاید و قطعات) در وصف شراب
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
ای باده! فدای تو همه جان و تن من کز بیخ بکندی ز دل من حزن منخوبست مرا کار به هر جا که تو باشی بیداری من با تو خوشست و وسن منبا تست همه انس دل و کام حیاتم با تست همه عیش تن و زیستن منهر جایگهی کنجا آمد شدن تست آنجا همه گه باشد آمد شدن منوانجا که تو بودستی ایام گذشته آنجا
فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص):دل من همی داد گفتی گوایی
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 0:47
دل من همی داد گفتی گوایی که باشد مرا روزی از تو جدایی بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گوایی من این روز را داشتم چشم وزین غم نبودهست با روز من روشنایی جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندانکه یکسو نهی آشنایی به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودهست جز بیگنایی بدین زودی از من چر
صبح است ساقیا از حافظ
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند زنهار کاسه سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خط
چنگ و عود از حافظ
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند پنهان خورید باده که تعزیر می کنند ناموس عشق و رونق عشاق می برند عیب جوان و سرزنش پیر می کنند جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اکسیر می کنند گویند رمز عشق مگوئيد و مشنوید مشکل حکایتیست که تقریر می کنند ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درو
طبل بی هنگام ازسعدي
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
امشب سبکتر می زنند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می دهی جز سر نمی دانم نهادن عذر این ا
کارگه کون و مکان از حافظ
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 3:38
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست پ